سگی

میم در میان خوابها مینویسد.

 

 

میم دارد سعی میکند چشمهایش بسته نشوند . زیرا اگر بسته شوند

او به خوابی بس عمیق فرو میرود و بعد نصفه شب یا از خواب میپرد یا

فردا ظهر.

دارد سعی میکند تفاوت ها را در مرز باریکی میان خواب و بیداری به یاد بیاورد

هی میم یادت می آید تو از هیچ چیزی حرف نمیزدی/نمیگفتی فلان اتفاق دارد

می افتد/میم تو  جزییات نمیگفتی/میم نحوه ی بیرون رفتنت حتی ..

اینها و خیلی چیزهای دیگر تغییر کرده اند

دارد میخوابد..چشمهایش مدام بسته میشوند و او منتظر است. انتظار تو

خواب را از سر او میپراند.

میدانی خدا کند با خودم به تفاهم برسم/.میم با خودش سر جنگ دارد این 

روزها/خدا کند بتوانم خودم باشم و جواب محبت هایت و خودت بودن هایت 

و انسانیت کمیاب این روزها را پس بدهم

میدانی میم اینبار دیگر نوشتن و تجزیه به کار تو نمی آید .داستانی که داری

آنقدر عمیق است که اگر اعتمادت را از دست بدهی خل یا همچین چیزی

میشوی.

4 روز دیگر تا ظهور یک دانه ی کوچک ... 

   + میم ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
comment نظرات ()