چشم ها مال تو بودند اما بسته بودند و پلک نمی زدند.

 

در بین تمام شلوغی های این روزهایش یک چیزی را کم دارد.

بخشی از زندگی اش را گم کرده است و بخش دیگرش را هم هر چه

می گردد پیدا نمیکند که بسازدشان.

باید کسی دستش را بگیرد /بلندش کند و بگوید از اینجا به بعد دیگر با

خودت/.میم حتی به همین اندک ها هم راضی ست.

شاید نباید به اندک ها راضی بود اما راضی ست فعلا.

به یک دستگیره نیاز دارد.چیزی که بتواند به آن چنگ بیندازد.

شاید فردا رفت یکی خرید.

دستگیره را می گوید..

 

+ می بخشید اما نتوانست ناله نکند.

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد فراهانی

برایم خیلی جالب است آن فایل ها که دانلود کردی همان بود که گفتی، برایم خیلی جالب است که تو از ناظری آنها را شنیدی، تو هم چیزی را لمس کرده ای که من هر بار با شنیدش لمس می کنم، هر بار متفاوت تر، هر بار یکجور دیگر. آنجا که سایه ای شروع به سوختن می کند، روی دیوار و دود سپیدی که از او بر می خیزد سماع می کند و بالا می رود. بالا می رود. پیدا شدم.. پیدا شدم، پیدای ناپیدا شدم.. هر بار چیزی از باورهایم را به آتش می کشم و تماشا می کنم. هر بار تصویری از بستگی هایم بر آن دیوار می سوزد و من افول می کنم به جای بالا رفتن. ذهن همان اکسیر است. مس را طلا و بهمان اندازه می تواند طلا را خاکستر کند لعنتی. چقدر برایت حرف زدم میم. برایم لذت دارد اشتراک. میم فیلم Detachment را دیده ای؟ تماشایش کن اگر وقت و امکانش را داشتی. تجربه ای ست.

فرهاد فراهانی

میم دیشب دقایق زیادی عکس هایت را تماشا کردم و لذت بردم. امشب را گذاشته بودم برای عکس های تو ولی از وقتی آمدم نمی توانم فایل شان را ببینم. می دانی میم باید ذخیره شان می کردم ولی اجازه تو را لازم داشتم. برایم باعث افتخار است درباره عکس هایت احساسم را بگویم. میم من پیش گفتار هیچ کتابی را نمی خوانم الا یک کتاب که آن هم مقدمه را اختصاص داده بود به مصاحبه ای با مارکز و خواندنش خوب بود، خیلی خوب بود. میم لبخند زدم وقتی دیدم نوشته ای که از موضوع عکسها نمی گویی. از اینکه هوشمندانه چیزی را که میخواهم از تو دریافت می کنم حس خوشایندی دارم. بخشی از ذهن من سیستماتیک است، برای هر چیز یک سیستم می سازد، به من می گوید وقتی کلید درستی را در قفل می چرخانی دیگر نیاز به صرف انرژی بی جا نیست، تو آنچه را که می خواهی دریافت می کنی، جفت شدن ذهن ها این چنین است در نظر من. آهنگی را که برایت آپلود کردم تیتراژ فیلم " عزیزم من کوک نیستم" است ولی این آهنگ برای من "او" را بخاطر می آورد. امیدوارم از شنیدنش لذت ببری. http://s3.picofile.com/file/7414603438/Azizam_Man_Kouk_Nistam.mp3.html

فرهاد فراهانی

میم عزیز. عکس 0010 را دوست دارم. تا دیدمش یاد "گنبد" افتادم. آن نورپردازی، آن رنگها، حالتی روحانی بر آن خمیدگی گنبد شکل تاج پشت صندلی ایجاد کرده و من در نگاه اول شکل گنبد دیدمش و لبخند زدم. من گنبدها را دوست دارم. ولی تصویری که در ذهن من از تماشای این عکس شکل می گیرد از خطوط تقریبا هم شکل و همسوی کف اتاق آغاز می شود. خطوطی که از سمت ما از تاریکی شروع می شود و تا انتها ( بی انتها ) تاریکی ادامه پیدا می کند. همه خطوط (مستطیل ها) یک فرم دارند، یک شکل هستند شبیه زندگی ولی جایی هست که می شود نشست. در مسیر خطوط، صندلی قرار دارد جایی برای نشستن، درنگ کردن، فــــــکـــــرکردن. و یک منبع نور وجود دارد که ما نمی بینیم و از آنجا نور شروع می شود، آغاز می شود، تابیده می شود، بر صندلی می تابد، از آن عبور می کند و بعد خطوط را روشن می کند. چیزهایی زیر سایه صندلی پنهان می شود ولی ما می توانیم خطوط را بطور کل ببینیم. (( ادامه دارد ))

فرهاد فراهانی

نور، صندلی که پشت به ماست، سایه، خطوط، تاریکی. برای من اینها مفهوم زندگی ست و آن رنگ با تنالیته زرد (و شاید کمی سبز اگر اشتباه نکنم) آن رنگ تنهایی را تداعی می کند (در باور من) و این چیزی ست که در زندگی وجود دارد. نمی خواهم خیلی واضح بگویم و درباره تو نیازی به واضح گویی نیست، میخواهم همین اندازه از نگاه من ببینی و بعدش را خودت ببینی. تا این اندازه شباهت ذهن خوب است. آن صندلی گهواره ای ( اگر اسمش را درست بگویم ) آن صندلی انتخاب هوشمندانه ای ست، به عقیده من این صندلی را تنها برای یکجور لذت خاص ساخته اند بیش از هر چیزی و این چیزی ست که ما از آن اندیشیدن، قرار گرفتن در پرتو نوری که از ماست و درنگ کردن دریافت می کنیم، نوعی لذت خاص. این عکس را دوست دارم و در عین اینکه حس نومیدانه ای را برایم تداعی می کند.

فرهاد فراهانی

و در آن انتها در تاریکی تصویری کم جان از یک در وجود دارد ...

فرهاد فراهانی

عکس 0224 با اینکه در یک فضای کاملا جدا از فضای قبلی، با ترکیب بندی و نورپردازی و اجزای متفاوت قرار دارد ولی برایم یکجورهایی ادامه عکس قبلی ست، یعنی حس می کنم شبیه یک داستان بهم پیوسته است این دو عکس. ما دیگر چیزی از خطوط کف اتاق نمی بینیم. فضا روشن است، صندلی ثابت و پشت به ما نیست و حالا تصویری متحرک از شخصی بر روی صندلی نگاهمان را میگیرد. انگار لحظه ای از آن لذت خاص را به تماشا نشسته ایم. صندلی و شخص هر دو متحرک است، هر دو یک مسیر یکسان پیدا کرده اند، هر دو و در پیوند با هم در حرکتند، انگار این حرکت چیزی تولید می کند و هر چه هست آن نور را بیشتر کرده، محیط روشن تر است. ولی یک سایه ثابت از هر دو بر روی دیوار است، یک اثر مشخص .. سایه زیر پنجره است، شاید به سمت تاریکی کشیده می شود . (اینبار پنجره تاریکی ست .. )

فرهاد فراهانی

میم با دیدن عکس 0169 یاد کتاب میرا افتادم. بخش هایی از میرا نوشته کریستوفر فرانک را برایت می نویسم در توضیح احساسی که از دیدن این عکس دارم. " در دشت مردم راه می روند و با لبخند به یکدیگر برخورد می کنند تمامشان اصلاح شده اند. دسته جمعی راه می روند، بازوهای هم را گرفته اند. فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود، اگر بدون همراه باشد، می ترسد و تعادلش را از دست می دهد. " " ... به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود، زیرا چنانکه همه می دانند بدی در تنهایی خفته است. "

فرهاد فراهانی

عکس 0105 مال بیست و یک سالگی ست، مال زمانی ست که فکر می کنیم می شود دنیا را عوض کرد. می شود خیلی چیزهایی را که می بینیم و می دانیم زشت است، می شود خیلی از افکارمان را رواج داد، بازگو کرد. و باز هم سایه. سایه ای بر روی بیست و یک سالگی، تفکرخواهی، شعور خواهی .. احساس من از دیدن این عکس این بخش از زندگی ست. تصورم خیلی از موضوع عکس فاصله دارد ولی چیزی ست که در ذهنم شکل میگیرد.

فرهاد فراهانی

میم احساس و ذهن، برپایه تجربه ما و نوع تفکر ما شکل می گیرد. ما می توانیم یک تصویر مشترک را ببینیم و چندین تصویر متفاوت در ذهن هر کداممان شکل بگیرد. تمام چیزی که در مورد عکس ها نوشتم بدون در نظر گرفتن جنبه های فنی و کیفی عکس و تنها بر پایه اشکال ذهنی خودم بود. می شود تمامی این نگاه غلط باشد. در انتها عکس هایت را دوست دارم میم. استفاده خاص تو از خطوط، سایه و نورپردازی را دوست دارم. من اینطور فکر می کنم که بخشی از عکاسی تو، بخش بزرگی از عکاسی تو بدون دوربین و در ذهنت شکل می گیرد و تنها بخش کمتری از زمان عکاسی تو صرف کار با دوربین می شود. این فوق العاده است.

فرهاد فراهانی

میم امروز که به نوشته هایم برای تو فکر می کردم، مطمئن شدم که فاصله زیادی با موضوع عکس داشته اند. خیلی درباره اشکال ذهنی ام حرف نمی زنم و یا نمی نویسم ولی کسانی هستند که براحتی برایشان می نویسم و تو از آنها هستی. امیدوارم سردرگم نشده باشی با این نوشته های پخش و پلا. میم خوشحالم که کامنتت را خواندم الان. بابت آهنگها هم ممنونم. دانلودشان می کنم خیلی زود.