به یک جا میرسد .جایی که درآن سرانجام معنایی ندارد .

 

 

اول آمد و بعد دیگر نخواست بنویسد .

بعد دوباره آمد..

دیروز با میم آمد تا هلال و گفت :فاک .

زیرا که اصرار داشت بداند شروع آن اتفاق چگونه بود و

میم برایش تعریف کرد با آنکه می دانست میرود روی مغزش و

آن نقطه ی تاریک هربار تاریک تر خواهد شد . اما خب به اصرار 

خودش بود . بعد هم گفت :من هر گهی بخورم این فکر همیشه 

با من خواهد بود . و این جمله ای که گفت میم را نابود کرد .

میم حالا آدمی ست که زندگی یک نفر دیگری را گند زده.او

میگوید فکر نکن میم چون الان راه چاره ای نیست گرچه ممکن 

است این فکر احمقانه بنظر بیاید و میم به او گفت احمقانه است 

و دیگر تکرارش نکن. میم به او گفت : من جای تو بوده ام .خیلی ها

آمدند ریدند به زندگی ام و رفتند و من هم نمردم ولی تو جای من نبودی

 

 

او جای میم نیست و میم دارد عذاب میکشد . نمیتواند بیرونش کند .

نمیتواند بگوید برو به جهنم و هر بلایی سرت آمد به درک ..که یک 

سر این ماجرا میم نشسته است . 

 

خدا برای میم تله گذاشته بود و او چنان پایش در چهارچوب آهنین 

گیر کرده که توانی برای مردن هم ندارد .

/ 0 نظر / 9 بازدید