روز نو .

 

 

بسته ای که برایم فرستادی امروز رسید خانه ی نسی و میم نتوانست

آن را بگیرد و این خیلی ظالمانه ست که مدتی هم باید بگذرد تا بتواند

نسی را ببیند و بسته را از او بگیرد .

 

دوری گه است .گاهی آدم چنان احساسات عمیقی دارد که میخواهد 

دنیا را زیر و رو کند و گاهی نیز می آید که همه چیز بسیار عادی و 

معمولی میشود جوری که دیگر یک ثانیه از یک رابطه ی دور را نمیخواهی

اما تو هیچ وقت نگذاشتی میم از تو دورتر از چیزی که هستیم بشود

همیشه حواست به میم هست و سعی میکنی تامدام او را 

خوشحال کنی . تو میم را دوست داری فرفری و این حقیقی ست 

زیرا که میم بعد از گذشت این سالها دیگر انقدر قدرت تشخیص را 

دارد .می دانی بدی اش چیست؟اینکه میم همیشه در حال تصور

کردن است .مثل امروز که آنجا باران می آمد و پر از درخت بود و 

بوی شکوفه در هوا پیچیده بود و تو کنار بخاری نشسته بودی .

میم تصور کرد بازهم مثل همیشه و جای خالی اش آزاردهنده بود.

 

حالا یک آرزو میکند و میگذارد میرود گورش را گم میکند .کاش شب

و هنگام نو شدن سال باران عجیبی ببارد .

 

/ 0 نظر / 12 بازدید