میم خودش هم همین را می گوید.

استاد نخجوان خطاط است.سرهنگ هم هست.برای میم یک خط نوشت

برای میمی که حتی نمیشناختش و میم له شد بس که این مرد ،انسان

بود.

نسی تنها نشسته است توی حال و این میم است که باید برود پیشش

لابد.چون آنها خواهر هستند و حتما خواهر ها هوای هم را دارند.

چه می دانم.میم یادش می آید یک باری به "مِ"گفت:آدم باش. و این در 

جواب سوالی بود که پرسید:دوست داری چه جوری باشم؟

و به او برخورد.اما در آخر هم خودش فهمید و هم کاملا به میم ثابت شد که

او آدم نبود .بعــــله گاهی انسانها ،حیوان به دنیا می آیند.

میم میگذارد میرود که هم قرص اش را نخورده است و هم نسی تنهاست

و این حس خوبی به میم نمی دهد.

میم دوست ندارد هیچ کس تنها بماند.

/ 3 نظر / 5 بازدید
روناک

ای جونم :-* این مهربانی میم کشت روناکو :) روناک هم فک می کنه حیوان بدنیا اومده،چون دس خودش نیس،حیوان میمونه :( میم واسه چی قرص میخوره؟ روناک فضول میشه همش :)

روناک

روناک عاشق میم میشود :) :-*

روناک

روناک نوشته های میم رو دوس داره :) میپرسه میم کی آپ میکنه؟ دلش واسه نوشته هاش تنگ شده :)