به شیب شب سرازیرم ای عشق.

 

 

هی پسر فرفری از وقتی که آمده ای به زندگی میم همه چیز را رها کرده است

نوشتن هایش را در آن دفتر سبز رنگ کثافت,نوشتن در اینجا یا کارهای کوچک

دیگری که قبلا اهمییت داشتن انجام دادنش.

اما میدانی اکنون همه چیز تو شده ای و دیگر چیزها به ترتیب بعد از نام تو قرار

میگیرد.

تو از کجا پیدایت شد ,میم نمیداند؟

میم می گوید کاش روزی بیاید که922 کیلومتر با یکدیگر فاصله نداشته باشیم.

با این حال هر بار بیشتر حس میکند متعهد است نسبت به رابطه ی با تو.

فقط آرزو میکند در این بین که همه چیز جور شود و سال 94 تنها به تعداد

انگشت های یک دست از او فاصله داشته باشی.

به تو میگویم کی میشود با هم برویم خرید؟کی میای؟کی؟کی؟ و تو هر بار

ساکت میشوی و آه میکشی .

میم نمیتواند اندازه بگیرد میزان اعتمادی را که تو پایه ریزی اش کرده ای.

روزی می آید آیا که نگاه ام کنی؟ چشمهای واقعی ات را برای  همیشه

ببینم نه اندکی و نه مجازی؟

/ 1 نظر / 18 بازدید

[لبخند]