همه ی چیزها .

 

 

کار بدی بود.

میم در حق هر دو آنها کار بدی کرده است .

توجیه نمیتوان کرد هیچ کدام از کارهایش را . اما راستش را بخواهید

یکسالی میشود که دیگر از او بی اندازه میترسم .

همیشه فکرمیکردم میم آدم قاطعی ست که وقتی تصمیمی میگیرد

در آن شک نمیکند.همیشه فکر میکردم میتواند بهترین راه را انتخاب 

کند. اما با گذشت از آن  یکسالی که حرفش را به میان آورده فهمیده

که میم یک آدم دیگر است . بی اندازه متزلزل و خودخواه و شکاک به

خود..میم همانی نبود که  میگفت حس میکنم اکنون مسئولیت پذیرش

کارهای بزرگتر را خواهم داشت .

میم کار بدی کرد . سیگار را از لب  او گرفت .و او در گذشته ی نچندان

دور به میم حس محبت آمیزی داشته و میم زیر همه چیز زد و با 

فرفری دوست شد . به او گفت ما به درد همدیگر نمیخوریم و واقعا 

نمیخوردیم. اما میم مثل همیشه دیوانه شد حس کرد به او بدی 

کرده .حس کرد در حق او ظلم کرده است .

سعی کرد یک جوری به او بفهماند که عذر میخواهد بابت هر رفتار 

غلطی که داشته . میم پشیمان نیست از انتخاب فرفری .

میم ناراحت است که چرا آن روز او دست میم را گرفت ..

 

همه چیز تقصیر خودش است .

/ 0 نظر / 12 بازدید